ایـــــــــــــــــــــــش.....
خوشم نمیاد از این زندگی.... از این همه تعصب بیجا...
دیشب با امـــید قرار شام داشتیم... اومده دنبالم، نکه این چند وقتا به خاطر امتحانا کم خواب شده بودمو اینا یه خورده میک اپ بیشتری کردم که خستگی چشاموکمتر نشون بده...
شیک پیک و خوشمل اومدم بیرون از اتاق و دلبری ازعشقمونو اینا و خلاصه داشتیم میرفتیم بیرون که بابا جان جلومو گرفتن که مانتو نپوشیدی.. حالا هی قسم خوردم که بابا جانم، عزیزم، این که پوشیدم مانتواِ دیگه... گیر داده بهم که نه کجاش مثه مانتواِ؟؟ آستیناش؟ قدش؟ مدلش؟؟!!!... آخه یکی نیس بگه بابا جونم عصر عصر این مانتو هاس ، گذشت زمان مانتو های گشادو بی ریختو قواره که آدم گم میشه توش....
اعصاب واسم نذاشت... هر دفه که میخوام پامو از در بذارم بیرون باید کلی جواب پس بدم که این چیه که پوشیدمو کجا میرمو با کی میرمو...... ایشششش
با بابام قهر کردمو زدم بیرون... از صبحم تو مود اعتصاب غذام! (بین خودمون بمونه ها،ظهر با مسی رفتیم یه پیتزای توپ خوردیم!!!) :دیییی
چند روزم هست که یه چیز با ارزشو گم کردم و خود به خود مغزم در گیر بود حالا اینم اومده روش... خستم.... از این زندگییییییییی.....
پ.ن١: خوبه باز امید مثه بابا نیستا!
پ.ن٢: از همه گی بابت صلواتا و دعا ها ممنون،
پ.ن٣: از شاذه عزیزمم ممنون... داره یه اتفاقایی میفته...
پ.ن۴: فا ی عزیزم نمیدنم چرا هرچی واست کامنت میذارم میپره...
پ.ن۵: کیییییییییییییییییییییس